سلااااااااااام....
ما اینیم!!!! همین که الان اینترنتم وصل شد![]()
مجل دارم با حروف![]()
امروز کشیکم...مامان هم داره می اد ....وااااااااااای دلم تنگ شده بید![]()
خط خطی :
همه امروز سلامت باشن
مداد قرمز:![]()
می نویسم چون بهم آرامش میده
ما اینیم!!!! همین که الان اینترنتم وصل شد![]()
مجل دارم با حروف![]()
امروز کشیکم...مامان هم داره می اد ....وااااااااااای دلم تنگ شده بید![]()
خط خطی :
همه امروز سلامت باشن
مداد قرمز:![]()
خبر اینکه تا ۵ شنبه تهران هستم.مهرم (نه اینکه فکر کنید مهرم رو گذاشتم اجرا!!!) را گرفتم.یعنی نظام پزشکی ام را گرفتم و معرفی نامه به اون شهر محروم![]()
چیزی که اصلا انتظارشو نداشتم...
خط خطی : انگار می خوام برم بمیرم چون دارم دارایی هامو می بخشم.لب تاپ رسید به داداشم...الان با لب تاپ اون یکی داداش (یوسف سابق ) تایپ می کنم بعضی حروفش سر جاش نیست...سختمه...برای همین کوتاه می نویسم...
مداد قرمز : تف به زندگی![]()
ولی الان بالاخره بی خنده ثبت نام کردم برای طرح!!! دقیقا نمی دونم چکار می خوام بکنم اما پس فردا دارم می رم هرمزگان!!! یکی از محروم ترین مناطق موجود...برم خدمت کنم لابد![]()
خط خطی : دوستان عزیز من کلا قاطی دارم نگران من نشوید....لطفا...فکر خود را مشغول مسائل مهم تر کنید![]()
مداد قرمز : حتی با اینکه دوباره تراشیدمش هنوز دل و دماغ نوشتن نداره...انگار دچار افسردگی بعد از نوک شکستگی شده
باشد که سفر مرا به شوق آورد...
نبودم ....رفته بودم سفر...سفر به باکو...در واقع رفتم که رفته باشم...که بدونم می تونم برم...یک قدم کوتاه برای امتحان عضلات پا برای یک پرش بلند...خوب بود...این روزها بدجور دلم گرفته...شما چطورین؟!![]()
خط خطی :آدم دلش می سوزه ایران با این همه امکانات اینجوری و اونا اونجوری
بگیرین مطلبو دیگه!!!
مداد قرمز :گاهی اونقدر تخته گاز میریم که گل های کنار جاده رو نمیبینیم! در حالی که شاید....شاید انتهای جاده فقط یه دسته گل مصنوعی در انتظارمون باشه![]()
یک قطره از جوهر سیاهم
میتواند عصمت یک دستمال کاغذی سفید را چنان لکه دار کند
که حتی بینی من به آن اعتنا نکند....
خط خطی : هنوز دو دلم...یه دل میگه برم برم...یه دلم میگه نرم نرم ( البته من همچنان ماده هستم
)
مداد قرمز : با عرض پوزش نوک مداد قرمز شکسته !!!
زل زده ام به صفحه سفید. حالا موقع نوشتن هم هنگ میکنم!! هزارتا فکر میریزه توی این مخ لعنتی! بعد سردرد...مسکن...تهوع.... دیمن هیدرانات....برای خوردن سوماتریپتان دیر شده...استفراغ....زاناکس...خواب...
ایندفعه فرق میکنه...گل گاو زبان!!!!! گاو هم نشدیم که فواید بسیار داشته باشیم...این سردرد دیفالت روزهایم شده...اصلا اگه یه روز نباشه انگار زندگی مسخره میشه...و هیچ چیز جز استفراغ درمان قطعی اش نیست...حالا چه محتویات معده (شامل چای و مسکن ) را بالا بیاوری چه محتویات ذهنت (شامل خزعبلات)!!!
خط خطی : تمام لحظاتم به این فکر میکنم که چطور به این تصمیم کبری فکر نکنم...
مداد قرمز : زل زدن به کاسه گ.ه.ی که زندگی برایتان سرو میکند رنگ یا بو یا طعم آنرا عوض نمی کند...چشم بسته...دست پشت کلاه...برو بالا...راه دیگری نیست!!!
دلگیرم از قوانین یک شبه بدون اعلام قبلی...![]()
خط خطی : اگر به خدا هم کاری نداشته باشم یکی هست که یه خط در میون حال منو تو زندگی میگیره![]()
مداد قرمز : چرا؟!
سکوت خانه با صدای قل قل آب توی کتری می شکند.صدای بچه همسایه می اید که گریه می کند .هر روز که پدرش سر کار میرود همین بساط است.عصر هم که پدر بر می گردد تا کلید به در می اندازد بچه کوچک که هنوز حرف نمی زند از خوشحالی جیغ می کشد.پدر از پایین پله ها صدایش می زند و او می خندد و جیغ می کشد.این تنها صدای این آپارتمان است که دوست دارم.صدای مادرش می اید که تشر می زند. بقیه همسایه ها یا دعوا می کنند یا اصلا صدایی ندارند یا بلند بلند با هم حرف می زنند.صدایشان مبهم است و چون نمی فهمم چه می گویند اعصابم به هم می ریزد. تلوزیون را روشن می کنم بی انکه تماشا کنم فقط به این خاطر که صدای گنگ همسایه ها را نشنوم. گاهی از گوش هایم لجم می گیرد . هر صدایی هر چند ناچیز را می شنوند . صدای کشیدن پای همسایه ها روی پله ها! هر چقدر هم که می خواهم نشنوم بدتر می شود انگار که صدا توی ذهنم اکو می شود.همسایه رفته اما هنوز صدای پایش را روی پله می شنوم.خودم همیشه سعی می کنم صدای پایم را کسی نشنود.همیشه می گویم شاید کسی تازه خوابش برده! شاید اعصابش خرد باشد!پس آرام آرام از پله ها بالا می آیم.
یک تی بگ توی لیوان آب جوش می گذارم.چایی آماده است.همین که لیوان را به لبم نزدیک می کنم چنان بغضی گلویم را می گیرد که احساس خفگی می کنم. لیوان را روی میز می گذارم و با صدای بلند می پرسم: آخه چته؟! و انتظار دارم یکی با صدای خودم علت بغض کردنم را بگوید!خانه پر از سکوت است.یک قطره اشکم توی لیوان چایی می چکد.سیگاری روشن می کنم. طعم بدی می دهد. مدتی ست احساس می کنم سیگار ها بد مزه تر شده اند! فکر می کنم : شاید معتاد شده ام!!! از فکر اینکه چه چیزی مزه می دهد می ترسم!از خودم و این بی پروایی می ترسم.به دود سیگار خیره می شوم.چه رنگ زیبا و رویایی دارد.چه پیچ و تاب نرم و پر عشوه ایی دارد. فرقی نمیکند که ناراحتی یا خوشحال یا عصبی یا... هر جا باشد همینطور است :آرام..خاکستری...رویایی....
خط خطی : اینو خیلی وقت پیش نوشته بودم...توی اون خونه قبلی...الان بهترم![]()
مداد قرمز : بر زندگی زور روا مدار. آندره ژید![]()